زندگی سگی این چند وقت اخیر باز منو انداخت به فکر نوشتن. دیگه تصمیم گرفتم آ درسمو به دیگران بدم چون خیلی ضد حاله که هیچ بازدیدکننده یا نظری این نداشته باشم.دلیل این وقفه طولانیم هم شاید همین بود به اضافه ی اینکه واسه تایپ فارسی باید شدیدا جون بکنم و تایپ با کامپیوتر منم واسه خودش داستانها داره
از اونجایی که 8 صبح کلاس دارم و باید برم لالا زیاد شو به دوره درازی نمیکنم فقط اومدم این خبر مسرت بخشو بگم و برم( نیست که خیلیم بازدید کننده دارم:دی )
پی . اس: این چند وقته تمام روزمو به عشق این میگذرونم که موقع برگشتن تو مترو آهنگ » برگرد به من «سعید مدرسو گوش بدم :
وقتی حالت بده دوحت بی پناهه
میبینی هرکاری کردی اشتباهه
وقتی به جز شب رنگی تو نگات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهاییات نیست
وقتی کم کم به کسی وابسته میشی
چون از شب بی نوازش خسته میشی
برگرد به من مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه
برگرد به من مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه
نکته اش اینجاست نه کسی هست که بخوام برگرده نه کسی که بخواد من برگردم.خلاصه گفتم سوبرداشت نکنین:دی
سلام
با اینکه این همه مدت هیچ و پوچ و خالی و … بودم ولی همیشه به فکر و یاد و نگران تو و وبلاگت، ساده و صبور نظاره ات می کردم. از این که پس از مدت ها متن جدیدی گذاشته ای خوشحالم و خوشحال ترم از اینکه همان طراوتی را در تو می بینم که شایسته تو ست.
امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشی
همان هیچ سابق
بابالنگ دراز اسبق
سالها پیش از این
به من گفته بودند
بنا به قرار ازل
تو سرانجام در شبی مه آلود
از قطار پیاده خواهی شد.
اما تمام این سالها
هرگز کسی به من نگفت
هیچ مرزی میان شب و روز
پیدا نیست.
همین جا بگویم
طی این سال ها
من هزاران بار به ملاقات ممنوعه ترین واژه ها رفته ام.
من به سوزن بانان گفته بودم
از پچ پچ پنهان کلمات من نترسید
اما کسی باورش نشد.
آنها فکر می کردند
پایان این دو خط موازی
هرگز
هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد.
سید علی صالحی
این نظاره گر سمج دست از سرت بر نمیداره !
می دونم چشم دیدنشو نداری . اونم آزاری بهت نمی رسونه.
فقط دلش برات تنگ میشه. پاسخ هم نمی خواد. فقط دلش می خواد بدونه که سالم و شادی. همین
آخه عادت نداره که با کسی ساعت ها و روزها و سال ها حرف زده باشه، درد دل کرده باشه و شنیده باشه و . . .
بعد یه هو همه چیز تموم بشه.
اون هایی که ساده میان ساده هم میرن.
ببین تو چه جوری اومده بودی !
ظاهراً این بابا لنگ دراز تنها شاهد و ناظر وبلاگته. پس دلشو نشکن و یه متن جدید بذار. لزومی هم نداره بهش پاسخ بدی همین که ببینه هستی هنوز براش بسه
ساسان
4 پاسخ به “نقاب بر می افکنیم”
ساسان
17 آوریل 2011 در 08:07
سلام
با اینکه این همه مدت هیچ و پوچ و خالی و … بودم ولی همیشه به فکر و یاد و نگران تو و وبلاگت، ساده و صبور نظاره ات می کردم. از این که پس از مدت ها متن جدیدی گذاشته ای خوشحالم و خوشحال ترم از اینکه همان طراوتی را در تو می بینم که شایسته تو ست.
امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشی
همان هیچ سابق
بابالنگ دراز اسبق
ساسان
17 آوریل 2011 در 08:09
سالها پیش از این
به من گفته بودند
بنا به قرار ازل
تو سرانجام در شبی مه آلود
از قطار پیاده خواهی شد.
اما تمام این سالها
هرگز کسی به من نگفت
هیچ مرزی میان شب و روز
پیدا نیست.
همین جا بگویم
طی این سال ها
من هزاران بار به ملاقات ممنوعه ترین واژه ها رفته ام.
من به سوزن بانان گفته بودم
از پچ پچ پنهان کلمات من نترسید
اما کسی باورش نشد.
آنها فکر می کردند
پایان این دو خط موازی
هرگز
هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد.
سید علی صالحی
ساسان
20 ژوئن 2011 در 06:30
این نظاره گر سمج دست از سرت بر نمیداره !
می دونم چشم دیدنشو نداری . اونم آزاری بهت نمی رسونه.
فقط دلش برات تنگ میشه. پاسخ هم نمی خواد. فقط دلش می خواد بدونه که سالم و شادی. همین
آخه عادت نداره که با کسی ساعت ها و روزها و سال ها حرف زده باشه، درد دل کرده باشه و شنیده باشه و . . .
بعد یه هو همه چیز تموم بشه.
اون هایی که ساده میان ساده هم میرن.
ببین تو چه جوری اومده بودی !
ظاهراً این بابا لنگ دراز تنها شاهد و ناظر وبلاگته. پس دلشو نشکن و یه متن جدید بذار. لزومی هم نداره بهش پاسخ بدی همین که ببینه هستی هنوز براش بسه
ساسان
xatoun
29 نوامبر 2011 در 02:30
الان بشین فکر کن شاید همه کارات هم اشتباه نبوده
شاید یه دونه کار درست هم انجام داده باشی