یه دوستی داشتم که اگه قشنگترین نقاشی دنیا رو نشونش میدادی از قابش ایراد میگرفت اگه زیباترین صحنه ی دنیا رو میدید حتما یه گوشه اش یه عیبی پیدا میکرد اگه قشنگترین لباستو میپوشیدی رنگ رژتو مسخره میکرد…
یه دوست دارم که وسط یه خرابه یه دفعه وایمیسه و یه عالمه وقت محو نقش های روی تنه ی یه درخت میشه
این روزا منم اینطوری شدم.همه چی برام دیدنی و قشنگه.خب البته این روزا عشق خونم رفته بالا اما چند روز قبل از اونم همینطوری بودم مثلا همش محو آسمونم یا از پنجره ی کلاس منظره قبر شهید ا و بیابون رو نادیده میگیرم و کوها رو میبینم که آبی-نیلی شدن یا موقع برگشتن عاشق قطره های آب میشم که وسط ریل مترو تند تند یه عالمه دایره ی متداخل میسازن و محو میشن
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
سلام مریم جون .خوبی عزیزم ؟شناختی که ایشالا ؟:دی
می تونم لینکت کنم ؟از نوشته هات خوشم اومد.بی ریا و بی شیله پیله می نویسی و بر عکس خیلی ها پی پز دادن چیزی نیستی .:)
24 پاسخ به “22”
بهناز
1 نوامبر 2010 در 18:57
قشنگ ديدن زندگي دست خود آدمه،هر چند گاهي سخت ميشه اما شدنيه…
هیچکی
6 نوامبر 2010 در 09:33
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
به نگاهم خوش آمدی.
ايراني
6 نوامبر 2010 در 11:35
خبرها و اسناد محرمانه
http://nafas1388.blogspot.com
هیچکی
8 نوامبر 2010 در 09:17
دست های من
پرده از وجودت کنار می زنند
تو را در برهنگی بیشتری می پوشانند
تن هایی را در بد نت کشف می کنند
دست های من
تنی دیگر برای بد نت ابداع می کنند.
اکتاویوپاز
همان هیچ همیشگی
9 نوامبر 2010 در 10:33
به شانه ام زدی که تنهائی ام را تکانده باشی،
به چه دل خوش کرده ی،
تکان دادن برف از شانه های آدم برفی؟
روناک
9 نوامبر 2010 در 20:59
ارادتمندیم
مسافر
13 نوامبر 2010 در 09:15
سلام
مطلبت خیلی جالب بود …
منظر قدوم سبز شما در وبم هستم… خوشحال میشم ردی از شما ببینم…
موفق باشید…
همان هیچ همیشگی
14 نوامبر 2010 در 07:22
زندگي يعني اميد، عشق من!
زيستن، مشغله اي جدي ست
درست مثل دوست داشتن تو
همان هیچ همیشگی
15 نوامبر 2010 در 07:37
من در سرزمینی زندگی می کنم که زبانش «پارسی» است.
ولی چون عرب ها «پ» ندارند، به آن » فارسی» می گویند!
همان هیچ همیشگی
15 نوامبر 2010 در 07:39
مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد.
دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم…
هیچکی
21 نوامبر 2010 در 06:46
زمانی همبستر رویایت بود این تن
آواز می خواندی تنم را
پر گشوده و بیدار شعر هایم را از بر می کردی
چرا نپائید این عشق؟
چه نامیراست این دلتنگی
هیچکی
21 نوامبر 2010 در 06:49
ممکنه یه خواهش داشته باشم؟
این تصویر زشت رو از کنار نام من بردار لطفا
من واقعا ازش بدم میاد
مرسی
خالی و پوچ
27 نوامبر 2010 در 06:23
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
خالی و پوچ
27 نوامبر 2010 در 06:34
«در امتداد سقف و سرم
گیلاسهای چشم
كمپوت میشوند
تا دربان نیامده
حرفی بزن از سلامت عشق
این تابلوی مؤدب هیس
مرا لال كرده است.»
خالی
27 نوامبر 2010 در 06:40
ظرفيت
پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!
از تهی سرشار
2 دسامبر 2010 در 07:22
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری
از تهی سرشار
2 دسامبر 2010 در 07:23
شعری بود از خورخه لوئیس بورخس
از تهی سرشار
2 دسامبر 2010 در 07:24
تورا به هر چی دوست داری
قیافه ی این یولا رو از جلو اسم من بردار
من ازش متنفرم
!!!
از تهی سرشار
5 دسامبر 2010 در 06:59
خبری ازت نیست
دلم برات تنگ شده
نورا
6 دسامبر 2010 در 20:58
من ماهی یکی دو بار اینجوری میشم!!
شهرزاد
24 دسامبر 2010 در 16:35
چه خوبه :*
از تهی سرشار
9 فوریه 2011 در 09:47
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
از تهی سرشار
9 فوریه 2011 در 09:48
ای کاش تنها یک جمله می نوشتی که هستی، در مسیر زندگی ات هستی
و ما را آسوده می کردی
مردم از این همه هیچ
آوا
11 فوریه 2011 در 15:03
سلام مریم جون .خوبی عزیزم ؟شناختی که ایشالا ؟:دی
می تونم لینکت کنم ؟از نوشته هات خوشم اومد.بی ریا و بی شیله پیله می نویسی و بر عکس خیلی ها پی پز دادن چیزی نیستی .:)