یه دوستی داشتم که اگه قشنگترین نقاشی دنیا رو نشونش میدادی از قابش ایراد میگرفت اگه زیباترین صحنه ی دنیا رو میدید حتما یه گوشه اش یه عیبی پیدا میکرد اگه قشنگترین لباستو میپوشیدی رنگ رژتو مسخره میکرد…

یه دوست دارم که وسط یه خرابه یه دفعه وایمیسه و یه عالمه وقت محو نقش های روی تنه ی یه درخت میشه

این روزا منم اینطوری شدم.همه چی برام دیدنی و قشنگه.خب البته این روزا عشق خونم رفته بالا اما چند روز قبل از اونم همینطوری بودم مثلا همش محو آسمونم یا از پنجره ی کلاس منظره قبر شهید ا و بیابون رو نادیده میگیرم و کوها رو میبینم که آبی-نیلی شدن یا موقع برگشتن عاشق قطره های آب میشم که وسط ریل مترو تند تند یه عالمه دایره ی متداخل میسازن و محو میشن

کاش همیشه  همینطوری باشم