بالاخره اومد.این اشک لامصبو میگم.گلوم داشت از درد میترکید.امروز یکی بهم گفت مگه تو هم دردی داری تو زندگیت؟یعنی قیافه من به آدمای بی درد میخوره؟امیدوارم هیچ وقت تو زندگیم اینطوری نشم.بهش گفتم انقدر به دردام عادت کردم که بعضی وقتا خودمم همین فکرو میکنم درباره خودم.
دلم هیچ کسو نمیخواد هیچ چیزو هیچ کاریو .پریودم نیستم که بگم به خاطر اون قاطی کردم دلم میخواد لخت بخوابم رو زمین و زل بزنم به سقف بدون موزیک بدون هیچ صدایی احساس میکنم تنهایی تو ذات منه هیچ کاریشم نمیشه کرد.قراره همیشه زل بزنم به آدمایی که دست همدیگرو گرفتن و براشون خوشحال باشم اما هیج وقت نمیشه خودمو جای اونا تصور کنم قراره همیشه تو جمع باشم و حس غریبگی داشته باشم … اینم یه جور مریضیه؟
پ.ن1: مولی چرا گوشیتو ج نمیدی؟بنفش از دستت چی میکشه؟!
پ.ن2: میخوام شعر بنویسم ولی شعرم نمیاد حتی!
پ.ن3: یه شعر پیدا کردم که خود حال منه:
باد که می آید خاک نشسته برصندلی بلند می شود می چرخد در اتاق دراز می کشد کنار زن . فکر می کند به روزهایی که لب داشت …گروس عبدالملکیان
7 پاسخ به “22”
هیچ همچون پوچ
26 اکتبر 2010 در 06:31
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار توام
نه جای کسی را تنگ می کنم
نه کسی مرا می بیند
نه صدایم را می شنود
دوری مکن
تو نخواهی بود،
من اگر نباشم.
هیچ همچون پوچ
26 اکتبر 2010 در 06:31
ای اشتیاق به زیستن
مرا دریاب
به خانه او ببر
به حقارت این سبد پاره نگاه مکن
موسایی حمل می کند.
هیچ همچون پوچ
26 اکتبر 2010 در 06:33
چه نیازی به ستایش شاعران داشت
همه مرده اند
کاری نکرد زندگی!
(سه هایکو از شمس لنگرودی)
هیچ همچون پوچ
26 اکتبر 2010 در 06:36
مریم جان
حست را درک می کنم. خود نیز در این فضای خلأ مانند دست و پا می زنم.
تنها می خواهم بگویم
که تنها نیستی،
ما،
من
در کنار توام.
هیچ همچون پوچ
30 اکتبر 2010 در 09:39
از گرگ و میش
فقط گرگ مانده است !
بی همه
31 اکتبر 2010 در 10:15
با ما گفته بودند
آن کلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت
ليکن بخاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می بايدتان کرد.
عقوبت دشوار را
چندان تاب آورديم
آری
که کلام مقدسمان
باری
از خاطر گريخت.
از دیار هیچ
1 نوامبر 2010 در 10:13
عشق
شكل هاي بسيار دل انگيزي دارد
مثل گل سرخ
در دست دختري زيبا
مثل ماه
بالاي كلبه اي برفي
اما من
گوش بريده ونسان ونگوگم
شكل تلخي از عشق.