بالاخره اومد.این اشک لامصبو میگم.گلوم داشت از درد میترکید.امروز یکی بهم گفت مگه تو هم دردی داری تو زندگیت؟یعنی قیافه من به آدمای بی درد میخوره؟امیدوارم هیچ وقت تو زندگیم اینطوری نشم.بهش گفتم انقدر به دردام عادت کردم که بعضی وقتا خودمم همین فکرو میکنم درباره خودم.

 دلم هیچ کسو نمیخواد هیچ چیزو هیچ کاریو .پریودم نیستم که بگم به خاطر اون قاطی کردم دلم میخواد لخت بخوابم رو زمین و زل بزنم به سقف بدون موزیک بدون هیچ صدایی احساس میکنم تنهایی تو ذات منه هیچ کاریشم نمیشه کرد.قراره همیشه زل بزنم به آدمایی که دست همدیگرو گرفتن و براشون خوشحال باشم اما هیج وقت نمیشه خودمو جای اونا تصور کنم قراره همیشه تو جمع باشم و حس غریبگی داشته باشم … اینم یه جور مریضیه؟

پ.ن1: مولی چرا گوشیتو ج نمیدی؟بنفش از دستت چی میکشه؟!

پ.ن2: میخوام شعر بنویسم ولی شعرم نمیاد حتی!

پ.ن3: یه شعر پیدا کردم که خود حال منه:

باد که می آید
خاک نشسته برصندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن .
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت …

 گروس عبدالملکیان