بالاخره پاییز عزیز من شروع شد هرچند که پاییز با اول مهر شروع میشه که همیشهو در هر سنی ازش متنفرم و الان باید هر روز هفته برم اون  دانشگاه لعنتی اما اگه دانشگاها نبود که دیگه نمیتونستم همش بیرون باشم و همش با دوستما برم نسکافه و هات چاکلت بخورم دیگه هر شب و هر غروب بیرون نبودم دیگه راه دانشگاه نبود که موزیک گوش بدم

راستی یادم افتاد که چند وقته با موزیک سنتی دوست شدم.سی دی «به تماشای آب های سپید» و از مرجان گرفتم و از صبح تا شب گوش میدم

امروز یه حال غریبی بودم همش دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما تا میرفتم سمت تلفن میدیدم حس حرف زدن ندارم دلم میخواست فقط موزیک گوش بدم و کتاب  شمس لنگرودی رو بخونم حتی دلم نمیخواست به هیچی فکر کنم

باز پاییزشده و من کسی رو ندارم که باهاش رو برگای خش خش راه برم کسی رو ندارم باهاش زیر بارون بچرخم و برام LIVIN LA VIDA LOCA  بخونه باهاش برم کافه و سردم که شد دستمو بکنم تو جیب کاپشنش و با لبای یخزده بوسش کنم.ولی امروز واسه اولین بار تو زندگیم احساس کردم  چه خوب! که هیچ کس منتظرم نیست.هیچ وقت این حسو درک نکرده بودم این روزا همه بهم میگن بی معرفت میگن که تو به هیچی و هیچ کس اهمیت نمیدی فکر کنم راست میگن. چه خوب که با این وضعیت کسی منتظر تلفنم نیست کسی  توقع نداره باهاش برم بیرون.یه جور حس بی تعلقی و رهایی دارم که بلد نیستم توصیفش کنم فقط منو یاد باد میندازه حس این که با دوستام برم انقلاب آش بخورم و بستنی و بی  دغدغه از ته دلم بخندم.حس اینکه هر کاری عشقم کشید بکنم.خیلی حس خوبیه کاش همیشه بمونه

پ.ن  : گفتی باد سایه ندارد

تمام زندگی ما سایه باد است

و آنچه که با خود برده است

قدسی قاضی نور