یه حال عجیبی دارم. شبیه فیلم الفی که میگفت به هم زدن توی هر شرایطی همیشه بده ، درد داره، ناراحت کنندس حتی با اینکه میدونم و مطمئنم و هیچ راه دیگه ای هم ندارم و اینهمه بهش فکر کردم بازم حالم بده.میخوام ازش فرار کنم.نه میخوام زود اتفاق بیفته و تموم بشه. نمیدونم این بغض لعنتی این وسط چی میگه.خدایا کمکم کن گریه نکنم خیلی کمکم کن.نمیدونم حکمتش چیه که هر دفعه یادش میفتم بغض میکنم.واقعا مسخره س. هر دفعه میخوام فکر کنم که اون آدم من نیست.حتی اگه این مشکلم نداشت دیر یا زود باید تمومش میکردم اونم براش مهم نیست ولی بازم بغض میکنم بازم حالم بد میشه
اه لعنتی چرا گوشیشو جواب نمیده؟ یعنی وقتی تموم شد میتونم یه نفس راحت بکشم و بگم بالاخره تموم شد؟
2 پاسخ به “17”
مولی
20 اوت 2010 در 06:57
سلام
اینجور وقتا آدم هرقدر هم سعی کنه دلداری بده از نظر طرف مقابل احمقانه ست… فقط امیدوارم بتونی به بهترین شکل به سرانجام برسونی ش…
روناک
22 اوت 2010 در 09:55
ببخشید که من انقدر بی معرفتم…