بعضی وقتا که آدم داره یه چیزی رو تجربه میکنه فکرشم نمیکنه که اون تجربه برای همیشه قراره یادش بمونه

مثل وقتی که تو سالن تاریک اون  تئاتر مزخرف کنار هم بودیم و یه عالمه آدم دیگه هم بودن و من نه میتونستم نگاش کنم نه باهاش حرف بزنم زل زده بودم به رو به رو و هیچی نمیدیدم گیج  گیج بودم منتظر بودیم تا سالن تاریک تاریک میشه دستامون کورمال کورمال دنبال دست اون یکی میگشت و فقط برای چند ثانیه گرم میشدم…تا تاریک شدن بعدی.

الان که فکر میکنم میبینم شاید این قشنگترین خاطره ایه که با آقای… داشتم.هرچند که اون شب که حالم هم اصلا خوب نبود اون چند تا لحظه گذرا به نظرم اینهمه خاص نیومد.ولی فرداش و پس فرداش و روزای بعد هرچی به اون شب نحس فکر میکردم اون لحظه ها تو خاطرم برق میزدن

پ.ن : چند وقتیه عجیب گیر دادم به خاطره ها.همش پر از احساسات نوستالژیک و یاد گذشته هام.حتی بعضی خاطره هایی که هیچ وقت دلم براشون تنگ نمیشد!