22
یه دوستی داشتم که اگه قشنگترین نقاشی دنیا رو نشونش میدادی از قابش ایراد میگرفت اگه زیباترین صحنه ی دنیا رو میدید حتما یه گوشه اش یه عیبی پیدا میکرد اگه قشنگترین لباستو میپوشیدی رنگ رژتو مسخره میکرد…
یه دوست دارم که وسط یه خرابه یه دفعه وایمیسه و یه عالمه وقت محو نقش های روی تنه ی یه درخت میشه
این روزا منم اینطوری شدم.همه چی برام دیدنی و قشنگه.خب البته این روزا عشق خونم رفته بالا اما چند روز قبل از اونم همینطوری بودم مثلا همش محو آسمونم یا از پنجره ی کلاس منظره قبر شهید ا و بیابون رو نادیده میگیرم و کوها رو میبینم که آبی-نیلی شدن یا موقع برگشتن عاشق قطره های آب میشم که وسط ریل مترو تند تند یه عالمه دایره ی متداخل میسازن و محو میشن
کاش همیشه همینطوری باشم
22
بالاخره اومد.این اشک لامصبو میگم.گلوم داشت از درد میترکید.امروز یکی بهم گفت مگه تو هم دردی داری تو زندگیت؟یعنی قیافه من به آدمای بی درد میخوره؟امیدوارم هیچ وقت تو زندگیم اینطوری نشم.بهش گفتم انقدر به دردام عادت کردم که بعضی وقتا خودمم همین فکرو میکنم درباره خودم.
دلم هیچ کسو نمیخواد هیچ چیزو هیچ کاریو .پریودم نیستم که بگم به خاطر اون قاطی کردم دلم میخواد لخت بخوابم رو زمین و زل بزنم به سقف بدون موزیک بدون هیچ صدایی احساس میکنم تنهایی تو ذات منه هیچ کاریشم نمیشه کرد.قراره همیشه زل بزنم به آدمایی که دست همدیگرو گرفتن و براشون خوشحال باشم اما هیج وقت نمیشه خودمو جای اونا تصور کنم قراره همیشه تو جمع باشم و حس غریبگی داشته باشم … اینم یه جور مریضیه؟
پ.ن1: مولی چرا گوشیتو ج نمیدی؟بنفش از دستت چی میکشه؟!
پ.ن2: میخوام شعر بنویسم ولی شعرم نمیاد حتی!
پ.ن3: یه شعر پیدا کردم که خود حال منه:
باد که می آید خاک نشسته برصندلی بلند می شود می چرخد در اتاق دراز می کشد کنار زن . فکر می کند به روزهایی که لب داشت …گروس عبدالملکیان
21
یه تئوری هست که میگه تمام احساسات ما تحت تاثیر ترشح هورمون ها به وجود میاد مثلا عشق یه هورمونی داره که نهایتا دو سال دووم میاره.من از این تئوری ها متنفرم. از اینکه فکر کنم احساساتم اصیل نیست و همش بخاطر کم و زیاد شدن فعالیت غده های مختلفه. اینجوری همه ی زندگی مکانیکی میشه.ولی خدا انگار هر ماه باید این حقیقتو بکوبه تو صورتم تا بالاخره قبولش کنم.هرماه یه روزای مشخصی که نزدیک تخمک گذاری میشه یه دفعه عاشق و شیدا میشم و بعدش یهو میخوام سر به تن همون یارویی که دیروزش دیوونش بودم نباشه.هر ماه باید سر یه تاریخ مشخص دپرس باشم و یه روزای مشخصی شاد.انگار همه این احساسا فقط و فقط با هدف تولید مثله.این جور وقتا از بدنم بدم میاد که اینطوری بهم خیانت میکنه.انگار پر میشم از یه عالمه حس کاذب که از بس واقعین باورشون میکنم و باهاشون همراه میشم.انقدرم بداخلاق میشم که همه ازم فرار میکنن با اینکه اینهمه بهشون نیاز دارم.حالا هی بگین خدا عادله!
20
بالاخره پاییز عزیز من شروع شد هرچند که پاییز با اول مهر شروع میشه که همیشهو در هر سنی ازش متنفرم و الان باید هر روز هفته برم اون دانشگاه لعنتی اما اگه دانشگاها نبود که دیگه نمیتونستم همش بیرون باشم و همش با دوستما برم نسکافه و هات چاکلت بخورم دیگه هر شب و هر غروب بیرون نبودم دیگه راه دانشگاه نبود که موزیک گوش بدم
راستی یادم افتاد که چند وقته با موزیک سنتی دوست شدم.سی دی “به تماشای آب های سپید” و از مرجان گرفتم و از صبح تا شب گوش میدم
امروز یه حال غریبی بودم همش دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما تا میرفتم سمت تلفن میدیدم حس حرف زدن ندارم دلم میخواست فقط موزیک گوش بدم و کتاب شمس لنگرودی رو بخونم حتی دلم نمیخواست به هیچی فکر کنم
باز پاییزشده و من کسی رو ندارم که باهاش رو برگای خش خش راه برم کسی رو ندارم باهاش زیر بارون بچرخم و برام LIVIN LA VIDA LOCA بخونه باهاش برم کافه و سردم که شد دستمو بکنم تو جیب کاپشنش و با لبای یخزده بوسش کنم.ولی امروز واسه اولین بار تو زندگیم احساس کردم چه خوب! که هیچ کس منتظرم نیست.هیچ وقت این حسو درک نکرده بودم این روزا همه بهم میگن بی معرفت میگن که تو به هیچی و هیچ کس اهمیت نمیدی فکر کنم راست میگن. چه خوب که با این وضعیت کسی منتظر تلفنم نیست کسی توقع نداره باهاش برم بیرون.یه جور حس بی تعلقی و رهایی دارم که بلد نیستم توصیفش کنم فقط منو یاد باد میندازه حس این که با دوستام برم انقلاب آش بخورم و بستنی و بی دغدغه از ته دلم بخندم.حس اینکه هر کاری عشقم کشید بکنم.خیلی حس خوبیه کاش همیشه بمونه
پ.ن : گفتی باد سایه ندارد
تمام زندگی ما سایه باد است
و آنچه که با خود برده است
قدسی قاضی نور
19
2 تا کشف تازه دارم:
1 گروس عبدالملکیان
2پیمان هوشمند زاده
گروس عبدالملکیان که اسم وبلاگش هست “رنگ رفته های دنیا” و من بدجوری عاشق شعراش شدم.یه حس عجیب آشنایی بهم میده شاید آهنگ شعراشم توی این حس آشنایی تاثیر داره احساسشو به بهترین شکل ممکن توصیف میکنه به خصوص عاشق شعر “پارانویا” شدم
از پیمان هوشمند زاده کتاب “ها کردن” رو خونده بودم ولی زیاد خوشم نیومد یعنی راستش اصلا خوشم نیومد انقدر که الان به زور یه قسمتاییشو یادم میاد.ولی مقاله ها و هایکوهش عالیه مثلا اینو ببین:
تقصیر من نیست……… شیب تخت به سمت توست
یا مثلا این یکی:
آدمی مثل جمعه می ماند
معلوم نمی کند فرد است یا زوج
خلاصه که عاشقشم یه حس خشن فحشی باحالی داره بعضی وقتا مثل من هم عاشق فحشه هم مستی.تو لینکام میذارمش مدیونین اگه سر نزنین :دی تازه یه مقاله داره درباره چادر با عنوان “سکسی ترین سانسور ” که چون توش حرفای بد داره لینکش نمیکنم خودتون سرچ کنین ( دروغ گفتم بلد نیستم لینک کنم)
18
1وبلاگ عزیزم ببخشید که اینهمه مدت بهت سر نزدم خودم موندم که این روزا چه غلطی میکنم که به هیچ کاری نمیرسم.حتی نرسیدم ناخونامو لاک بزنم دیگه خودت تا تهشو برو .نه که فکر کنی تو مثل همه کارای دیگه ای برام.ولی میدونی که نوشتن یه حس به خصوصی میخواد.بعدشم از دست خودم کلافه بودم که میومدم اینجا و هی درباره آقای … و دوست داشتن و این مزخرفات(مزخرفات؟؟!) مینوشتم ناسلامتی اینجا فقط فقط مال منه .فقط من.
2یکی دو روز پیش با بابالنگ درازم حرف زدم بعد از یه عالمه مدت… نمیدونم تو وجود این آدم چی هست که بهم اینهمه انرژی و انگیزه میده میبینی که الان دارم با دمم گردو میشکنم؟تصمیم گرفتم که زبان بخونم و واسه فوق بخونم و این کارا یکی نیست بگه ” ببینیم و تعریف کنیم..” یه پوزخند عاقل اندر سفیهم بزنه که من آب بشم از خجالت.
3 نمیدونم چرا فکر کردم هنوز حرف دارم و اینجا نوشتم 3 ولی دیگه دلم نمیاد پاکش کنم.تازه تا سه نشه بازی نشه :دی
پی. اس : خیلی بی مزه ام یا فقط یه کم؟
17
یه حال عجیبی دارم. شبیه فیلم الفی که میگفت به هم زدن توی هر شرایطی همیشه بده ، درد داره، ناراحت کنندس حتی با اینکه میدونم و مطمئنم و هیچ راه دیگه ای هم ندارم و اینهمه بهش فکر کردم بازم حالم بده.میخوام ازش فرار کنم.نه میخوام زود اتفاق بیفته و تموم بشه. نمیدونم این بغض لعنتی این وسط چی میگه.خدایا کمکم کن گریه نکنم خیلی کمکم کن.نمیدونم حکمتش چیه که هر دفعه یادش میفتم بغض میکنم.واقعا مسخره س. هر دفعه میخوام فکر کنم که اون آدم من نیست.حتی اگه این مشکلم نداشت دیر یا زود باید تمومش میکردم اونم براش مهم نیست ولی بازم بغض میکنم بازم حالم بد میشه
اه لعنتی چرا گوشیشو جواب نمیده؟ یعنی وقتی تموم شد میتونم یه نفس راحت بکشم و بگم بالاخره تموم شد؟
16
بعضی وقتا که آدم داره یه چیزی رو تجربه میکنه فکرشم نمیکنه که اون تجربه برای همیشه قراره یادش بمونه
مثل وقتی که تو سالن تاریک اون تئاتر مزخرف کنار هم بودیم و یه عالمه آدم دیگه هم بودن و من نه میتونستم نگاش کنم نه باهاش حرف بزنم زل زده بودم به رو به رو و هیچی نمیدیدم گیج گیج بودم منتظر بودیم تا سالن تاریک تاریک میشه دستامون کورمال کورمال دنبال دست اون یکی میگشت و فقط برای چند ثانیه گرم میشدم…تا تاریک شدن بعدی.
الان که فکر میکنم میبینم شاید این قشنگترین خاطره ایه که با آقای… داشتم.هرچند که اون شب که حالم هم اصلا خوب نبود اون چند تا لحظه گذرا به نظرم اینهمه خاص نیومد.ولی فرداش و پس فرداش و روزای بعد هرچی به اون شب نحس فکر میکردم اون لحظه ها تو خاطرم برق میزدن
پ.ن : چند وقتیه عجیب گیر دادم به خاطره ها.همش پر از احساسات نوستالژیک و یاد گذشته هام.حتی بعضی خاطره هایی که هیچ وقت دلم براشون تنگ نمیشد!